|
|
|
|
|
آن یار کزو خانه ی ما جای پری بود
سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود
.......
دل گفت فرو کش کنم این شهر به بویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود.
رفتی و مهمان هر شب خواب هایم شدی
تو میدانی چشمانم اشک را در بغض بزرگ رفتنت از یاد می برد .فریاد در گلو خفه ام می کند.
آی آدمها بغضم را در کدام چاه فریاد کنم؟
دستانی که تو را از ما گرفتند بی شباهت به دستان قاتلان ندا ها و سهراب ها نیست!هر کس به گونه ای ...............!
آی مردک با من نگو که سرنوشت برده است خواهرم آی مردم بگویید با من چرا؟ در این سرزمین قدیمی تر ز تاریخ! راننده خواب آلوده است؟! جاده ها فرسوده است؟! خواهرم! ای قامتت به بلندی فریاد مرگ تو ! مفهوم ساده ی آن چه در گوش همگان نجوا می کنند نیست! مرگ تو ساده نیست فریاد است که: "آی آدم ها از میان شما کدام یک بگویید کدامینتان آیین مردمی رعایت کرده اید؟ من انسان را رعایت کرده ام و عشق را که قانون زیستن جز این دو نیست" خواهرم! مرگ تو اعتراض به هر قانون بی خودی ست! " کتایون ( ۱بهمن ۸۶)"
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 10:54 توسط كتايون
|
|
||
|
|
|
|
|
در حضور دیگران می گویم که تو محبوب من نیستی
و در ژرفای وجودم می دانم چه دروغی گفته ام.
می گویم میان ما چیزی نبوده است
تنها برای این که از دردسر به دور باشیم.
شایعات را ، با آن شیرینی،تکذیب می کنم
و تاریخ زیبای خود را ویران می کنم.
احمقانه،اعلام بی گناهی می کنم، نیازم را می کشم،بدل به
کاهنی می شوم،
عطر خود را می کشم و
از بهشت چشمان تو می گریزم.
نقش دلقکی را بازی می کنم،عشق من
و در این بازی شکست می خورم و باز می گردم،
زیرا که شب نمی تواند ،حتی اگر بخواهد،ستارگانش را نهان کند،
و دریا نمی تواند،حتی اگر بخواهد،
کشتی هایش را.
"نزار قبانی"
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 22:1 توسط كتايون
|
|
||
|
|
|
|
|
-هیچ چیز در این جهان ، چون آب نرم و انعطاف پذیر نیست،با این
حال برای حل کردن آن چه سخت است چیز دیگری یارای مقابله
با آب را ندارد.نرمی بر سختی غلبه می کند و لطافت بر خشونت
.همه این را می دانند ولی کمتر کسی به آن عمل می کند.
-هر چه ممنوعیت ها بیشتر باشند،پاکدامنی و تقوا در جامعه کمتر
خواهد بود . هر چه ابزار نظامی بیشتری انبار کنید ، کمتر در
امنیت خواهید بود.
-هر عملی عکس العملی دارد . خشونت حتی با نیت خوب ،
همیشه به کننده اش باز می گردد.
قسمتی از کتاب "تاۀوت چینگ" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 17:51 توسط كتايون
|
|
||
|
|
|
|
|
بشکن طلسم حادثه را،
بشکن!
مهر سکوت، از لب خود
بردار
منشین به چاهسار فراموشی
بسپار گام خویش به ره،
بسپار
◘
تکرار کن حماسه ی خود، تکرار
چندان سرود سوگ چه می خوانی؟
نتوان نشستن در دل غم،
نتوان
از دیده سیل اشک،
چه می رانی؟
◘
سهرابمرده راست ،غمی سنگین
اما،
غمی که افکند از پا
-نیست
برخیز!
رخش سرکش خود،
زین کن
امید نوشداروی تو از کیست
سهرابمرده ای و
-غمت سنگین
بگذر ز نوشداروی نامردان
چشم وفا ومهر نباید داشت
ای گرد دردمند،
-ز بی دردان!
"حمید مصدق"
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 10:47 توسط كتايون
|
|
||
|
|
|
|
|
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم؟!
خانه اش ویران باد!
...................
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟!
..............
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت!
"حمید مصدق"
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 10:56 توسط كتايون
|
|
||
|
|
|
|
|
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار خوش به حال روزگار |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 0:7 توسط كتايون
|
|
||
|
|
|
|
|
به ياد داشته باش
كه شاهد، دوست حقيقي
براي دست گيري و ستردن اشك كسي تو را فرستاده
شمع محفل كسي شو
با عشق درآميز
بگذار نيكخواهي مرام تو باشد
بال و بر بهانه است...
برواز را نه با جسم فاني، با روح ازلي بياموز
در ساحت روحاني عشق
يكبارچه شور شو...
تهي از اميال
و همه را در مهر خود سهيم كن
تو وجود داري كه عشق را عيان كني...
به سوي دوست باز گرد
و آن چيزي شو كه براي آن آفريده شدي...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 22:12 توسط كتايون
|
|
||
|
|
|
|
|
به جست و جوی تو
آفتاب می گذرد
"احمد شاملو"
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 12:4 توسط كتايون
|
|
||
|
|
|
|
|
به نابودي کشونديم تا بدونم همه بود و نبود من تو بودي
.....
همين که اول و آخر تو هستي
............... تو هميشه هستي اما اين منم که از تو دورم
"افشین یدالهی"
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 0:59 توسط كتايون
|
|
||
|
|
|
|
|
بارها شنيده ام درباره ي كسي كه خطايي كرده است چنان سخن مي گوييد كه گويي از جمع شما نيست، بلكه با شما غريبه بوده و نا خوانده به دنياي شما وارد شده است. اما من به شما مي گويم: همچنان كه باكان و نيكوكاران نمي توانند از آن ساحت متعالي كه در يكايك شماست ، فراتر بروند، شريران و ناتوانان نيز نمي توانند از نازل ترين سطحي كه در يكايك شماست فروتر افتند... شما در صفي واحد به سوي خويشتن خدايي خويش گام بر مي داريد. ره شماييد و رهرو شما. و هر گاه يكي از شما به زمين مي افتد ، هشداري است بهر آناني كه به دنبال او هستند، كه سنگي در راه است. آري او نيز مي افتد، زيرا آنان كه قبل از او راه مي سبردند، گرچه گام هاشان چابك تر و استوارتر بوده است اما سنگ را از راه دور نكرده اند. " گزيده آثار جبران خليل جبران"
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 22:27 توسط كتايون
|
|
||